نام نویسی
kajbook helps you connect and share with the people in your life.
خسته و تنها یه حس مبهم

خسته و تنها یه حس مبهم

زندگی میکند در کرج, البرز ایران · متولد فروردین 1, 1330
191210
آذر 5, 1394
خسته و تنها یه حس مبهم
آذر 5, 1394 8:49 ق.ظ
نشسته تا تب باران بريزد از پاييز

كنار پنجره‌هايي كه رو به چشم تواند

و نظر كرده بيايي و او بخواند باز

هزار شعر كه در چارچوب چشم تواند

زمان نمي‌گذرد تا شب نبودن تو

براش مثل شب رفتنت دراز شود

كه خنجر تو بيايد ا...
191206
آذر 5, 1394
خسته و تنها یه حس مبهم
آذر 5, 1394 12:00 ق.ظ
یهویی های من

ساعت میگوید تمام شد
تیک تاک
مرگ من اغاز شد
تیک تاک
سکوت که میکنی ثانیه می ایستد
ضربان قلبم ساکن
تیک تاک
ساعت دیواریم هدیه تو بود
عقریه هایش طلایی
ضربان زنگش
تیک تاک
یه ربع مانده به رفتنت
یه عمر سخت اس...
191176
آذر 3, 1394
خسته و تنها یه حس مبهم
آذر 3, 1394 9:00 ب.ظ
من یک بار مرگ را تجربه کرده ام

یک نفر شبیه تو

دست یک نفر

که شبیه من نبود را گرفته بود !

باران هم می آمد ..!
191173
آذر 3, 1394
خسته و تنها یه حس مبهم
آذر 3, 1394 8:58 ب.ظ
خراب شود شهر خفته‌ي بخت من

كه بر سنگفرش آن

تو با ديگري نفس كشيده‌اي و

آب از آب تكان نخورده است

مگر ذوق شاعرانه اي

بیچاره چشمهاي من

كه

دود سيگار شدي

برف يك روز گرم

سنگ گيج كهكشاني دور

بر سر شاعري كه سالهاي سال

تو...
191171
آذر 3, 1394
خسته و تنها یه حس مبهم
آذر 3, 1394 8:56 ب.ظ
چشمه ها با رود می آمیزند

و رودها با اقیانوس

بادهای آسمان با حسی دل انگیز

تا ابد با هم پیوند می گیرند

در جهان هیچ چیز تنها نیست

همه چیز بنا بر اصلی آسمانی

در یک روح دیدار میکنند و می آمیزند

من و تو چرا نه؟
191209
آذر 5, 1394
خسته و تنها یه حس مبهم
آذر 5, 1394 8:48 ق.ظ
خالي شده‌ ست از تو دوباره هواي من

اين شعر مي‌رود بشود انتهاي من

چيزي نمانده است از اين من، نمي‌شود

چيزي نمي‌رسد به تو از دست‌هاي من

امشب برام از تهِ دل گريه كن ولي

بعدش بخند مثل هميشه به جاي من

اصلاً بيا عر...
191177
آذر 3, 1394
خسته و تنها یه حس مبهم
آذر 3, 1394 9:01 ب.ظ
من یک شاعرم

مرد ثروتمندی نیستم!

سوار هیچ اسب سفیدی نشده ام!

و خیلی ها

در این دنیا از من

بلند قد تر و خوشتیپ تر هستند

اما هیچ مردی نمی تواند

مثل من

قلم دست بگیرد

و روی کاغذ از تو

بتی زیبا بتراشد!
191174
آذر 3, 1394
خسته و تنها یه حس مبهم
آذر 3, 1394 8:59 ب.ظ
تفنگ ها کم می آورند

در مقابل زیبایی ات

تو می توانی

پایانی برای تمام جنگ ها باشی
191172
آذر 3, 1394
خسته و تنها یه حس مبهم
آذر 3, 1394 8:57 ب.ظ
اصلا نمیشد که بگویم دوستت دارم اما گفتم

گفتم:دسته کلیدت یادت نرود

پله ها لیزند

باید مراقب باشی

صبر کن تا چراغ قرمز سبز شود
191170
آذر 3, 1394
خسته و تنها یه حس مبهم
آذر 3, 1394 8:55 ب.ظ
کتابی می خوانم

تو در آنی

ترانه ای می شنوم

تو در آنی

نان می خورم

در برابرم توئی

کار می کنم

می نشینی و چشم در من می دوزی

ای همیشه حاضر من

با همدیگر سخن نمی گوئیم

صدای همدیگر را نمی شنویم

ای بیوه ی هشت ساله ی من
نمایش بیشتر